تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

welcom to blogfa sarv

به وبلاگ سرو خوش آمدید کلیه اشعار این وبلاگ متعلق به نویسنده آن میباشد . کپی ازآن درسایت یا وبلاگ با ذکر منبع وبنام نویسنده بلامانع است

سَرو

سَرو

اشعار ونوشته های ادبی کریم لقمانی

 

انتظاردیگری

هفته ئي بگذشت هفته ديگر رسيد      

   بازهم خاموش بود كاشانه اش

بي خبررفت و نبودش يك نشان          

   تا كه پرسم حال او درخانه اش

دوستان آگاه ازاحوال او                      

 آشنايان باخبر ازرفتنش

هركجا ميشد برايش درزدم                  

   دوستان ودشمنان راسرزدم

بي مروت ها كه ميدانند حال زارما       

   لب نبگشودند ومن ماتم شدم

آنشب ازنزديك خانه ردشدم                

   خانه روشن بود  من پنهان شدم

اونشسته دركنار پنجره                      

  من زشادي هم چو گل خندان شدم

صبركردم تارسدروز دگر                    

  تاروم بادسته گل من ديدنش

درزدم بااظطراب ودلهره                     

  درچوواشد شادوخندان ديدمش

ليك اودرانتظار ديگريست                  

    تامراديدخنده برچيد ازلبش

من نشستم اونشست درگوشه اي         

   شاد بودم   چونكه سالم ديدمش

هردوساكت گم شديم درحال خويش     

     وقت چون بگذشت رفتم ازبرش

بانگاهي سرد همراهي نمود               

    انتظارديگري بود انتظارمن نبود

تاوداع كردم زچشمش گم شدم              

   سجده كردم من كه اودرخانه بود

اونپرسيدم كه بازآيم دگر ؟                  

    من براي او چويك بيگانه بود

بازخوشحالم كه سالم بودوشاد           

      گرچه بامن یک دمی خندان نبود

s@rv


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 


سه شنبه پنجم آبان 1388 |

 

تو برو

تو برو تا كه بدانم رفتي

تو برو تاكه بدانم زين پس تنهايم

تو برو اشك مرا د يده مگير

من نخواهم كه بماني تو براي دل من

من نخواهم تو بسوزي برمن

من نگويم تو براي د ل من قصه بگو

قصه ما به تمامي برسيد

بحث ناگفته ما گشت تمام

تو برو

من نگويم كه به پاي كفنم گريه بكن

حيف باشد كه زچشمان تو باران بارد

تو برو درپي شمع دگري

نه بمان دربرخا كستر من

تو برو

بگذار كه ابر

ازبراي دل من گريه كند

تا تو گريان نشوي ازبرمن

تو برو تاکه بدانم رفتی

s@rv

 


دوشنبه چهارم آبان 1388 |

 

تا نفس دارم

خیالی نیست پرواز دگر دارم

برای دیدنت عشقی به سردارم

نمیدانم که این ره تا کجاباشد

دلی بیتاب برای دیدنت دارم

گناهم چیست هم رازتوگشتم من

برای عشق تو صدها سخن دارم

اگر طالع بودکارم به دنبال تو میگردم

به هرجا شدروم تاجان به تن دارم

همیشه موسم گل پیش من بودی

فغان ازدوریت دراین جهان دارم

گرفتارتو ام با عشق واحساسم

نمیدانی که من شور دگر دارم

زهجر تو دراین وادی گرفتارم

قفس را باز کن تا من نفس دارم

s@rv


دوشنبه چهارم آبان 1388 |

 

آب ودونه

امشب که بابا برگشت خونه

بازهم قناریها براش آواز میخونه

منتظرند بابا بهشون اب بده ودونه

بابا غم میگیردش وقتی قناری میخونه

آخه دست بابا بازم خالیه

شکم بچه هم حالی به حالیه

مادری نیست که غم شون و بخوره

دستی به سروصورتشون بکشه غصه شون بخوره

 اونا ازیه طرف غم بی مادری دارن

ازاین طرف هم دردشکم خالی دارن

امروزم باز بابا بیکار بوده

برای یه پول سیاه تو خیابونا انتظار بوده

بابا دیگه خسته شده . بابا دل شکسته شده

میشینه یک گوشه ماتم میگیره

کوچیکه براش بهونه میاره

بابا ازغصه نگاهش میکنه

از ته دل واسه او تنها یه آهی میکشه

آخه اون بچه به امید نونه

غصه خوردن برای اون نون نمیشه

بابا دستی به سروروش میکشه

بازم ازخونه  بیرون میزنه

شاید این آخرشب لقمه نونی ببینه

توی این ظرفهای آشغالی که گوشه خیابونه

s@rv

 


جمعه یکم آبان 1388 |

 

مرگت باد : RONJ

میان شعر او ماتم گرفتم

به کوه وقله ها پا می نهادیم

سرود عشق کوهستان بخواندیم

بدست خود برادر خاک کردم

میان دوستان فریاد کردم

برو ای قُله رنج مرگ بادت

برادر را گرفتی ننگ بادت

همیشه اسم تو درشعر او بود

ندانسته اسیر نام تو بود

s@rv


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

برای او که آرزوی دیدن مادرداشت

او هم خوشحال بود که دوباره برگشتیم
اما امروزباور کن او هم تحمل اشکهایم ندارد

یک لحظه مرارها نمیکند
یعنی او میداند چه غمهائی درسینه های ما نهفته؟
امروز باردگر زانوی غم به سینه فشردم
بیاد لحظات باتوبودن
دردل کوه وکوهستان ها
برفراز قله های سرکش
درکنار چشمه های آب روان
ودرآغوش گلهای سنگ کوهستان
برای سرودهای تو
که دردل کوه فریاد میزدی
بیاد لحظاتی مرگبار
که درسخره های سنگی علم کوه
یارو یاور هم بودیم
برای او که مادری درانتظارش نبود
برای ما که مادر لحظه شماری میکرد
تا صدای دلخراش باز شدن دررا بشنود
ما آمدیم مادر . او میخندید
گاه آرام آرام میگیریست
اما گریه او شوق دیدار ما بود
وپدر که نوای خسته نباشیدبرایمان سرمیداد
پدری که امروز درکنار تو خوابیده
چون تحمل دوری وتنهائیت نداشت
ومنی که امروز تنهای تنهایم
با خواهری که داغ دوریت را برسینه نقش بسته
وباغبان گلهای قبر تووپدرشده
منی که امروز برایت مینگارم
تنهای تنها درسکوت یک اطاق درهم ریخته
اطاقی که روزی متعلق به تو بود
وامروز جایگاه غمهای نهفته من
ومادرتنهائی که گاه به اشتباه مرا هم سعید صدا میزند
ومنی که درگریه میخندم
مادرمنم . سعید که باپدر هست
وآه جانسوزی که ازکمرکش سینه هایش خارج میشود
ودلی که نیست بسوزد برای غمهای بی پایانش
وآواز لای لای قدیم که میخواند برای تو وپدر
وشعرهای جانسوز تو که گاه وبیگاه زمزمه میکنم
ویاد سوگلی که او هم ازغم بی مادری سراید شعری
ومیسوزد برای آنچه که ندارد اما میداند چه گوهری بود
s@rv


دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 |

 

اسیرخاک


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |

 

تا به کی

یکی بود یکی  نبود

همه چی تنهائی بود

آخه تنهائی چیه

غم ما دست کیه

دیگه من خسته شدم

مرغ پر بسته شدم

کسی یادم نکنه

دنیا شادم نکنه

دیگه فریاد میزنم

با کی من حرف بزنم

غم نشسته تو دلم

باطل و بی حاصلم

شب و روز من سیاه

عمر من گشته تباه

جسم من خسته شده

در به روم بسته شده

درد واین ناله من

شده همسایه من

تا به کی غم بخورم

من که عشقی ندارم

s@rv

 

 

 

 


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |

 

اسیر چه عشقی

زمستی ومیخانه  ومی دگرگریزانم

اسیر این دل غم دیده وهمیشه گریانم

چه حاصل است عشق تورا به سربودن

که ازفراق دوری تو چه غصه ها دارم

خوشا به حال آنکه تورا بلبل گلستان کرد

همیشه  من مست صدای گرم تو میمانم

اگر بیاد تو زنده ام و توان دوری تورا دارم

به وعده عشق ودیدار روز دیگرت امید وارم

بیا بیا ببین که  دگر بار  زپا فتاده گشتم من

اسیر چه عشقی شدم که خود نمیدانم؟

s@rv


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |

 

رسوا

بازهم سنگی به قلب من زدی

قلب من بازیچه نیست

قلب من ویرانه ایست

قلب من دردست تو ویرانه شد

شورعشقت دردلم بیگانه شد

هم شکستی هم گسستی

آتش عشق مرا

ظلم عالم برتوباد

دل نداری آنچه داری تو. فقط بازیچه است

عشق تو مانند یک دیوانه است

شور وشیدائی ندارد قلب تو

چون شده بازیچه احساس تو

اشک وغم دادم برای راه تو

هجروروسوائی کشیدم پای تو

من ندانستم که تودیوانه ای

با نوای عاشقی بیگانه ای

من ندانستم که عشقت عشق نیست

مهرتودربست نیست

آنچه داری یک دل سنگی بود

باهوس دامان هر عشقی رود

کام دنیا چون گرفتی میروی

دیگری باعشق خودرسوا کنی

خود ندانی میشوی رسوا دراین دنیای خود

ننگ وبدنامی زنی برنامو بردامان  خود

s@rv


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |

 

کوس رسوائی

من تورا برای خود نشان کردم

این تلاش سالها جست وجوی من بود

ازتمام روزنه ها گذشتم

کوچه پس کوچه ها به دنبال تو طی گشتم

تا عشقت را دردل نشاندم

آنچنان که باغبان نهالی درباغچه میکارد

آنچنان که شمعی ازگزند باد دور میدارد

وسایه بانی که شراره آفتاب را بشکند

تااین نهال غنچه وگل گردد

که طبیعت اززیبائی رخش حیران شود

وامروز من هستم وتو

با یک دنیا ناگفته هاکه دردل داریم

باید شکست این حباب را وگفت آنچه که هست

ازعشقی که سالها درپس ابرپنهان ماند

تا امروز که درپهنای  آسمان گسترد شد

وکوس رسوائی آن برسربازار زده شد

اما عاشقان دانند که این عشق همچنان پابرجاست

وشورش که هاله ها را روشن میسازد

آن چنانکه ماه...

s@rv

سه شنبه چهاردهم مهر 1388 |

 

تو گریه نکن

من که امروز شرمنده شدم

این همه اشک مریز

حیف این چشم سیاه تو که باران بارد

غصه کم خور چه شده ؟

عشق تو مردهمین!!!

که نباشد دگر این رسوائی

چه شدامروز کنارم هستی؟

چه شده آمدی تا قبر مرا پاک کنی؟

چه گلی آوردی

سبزو شاداست بسان دل تو

گل مریم . گل رنبق . گل یاس

گل رسوائی من را چه شده؟

برو ازقبر برو دور بشو

برو درفکر گناه دگری

برو آماده بکن قبر سیاه دگری

نه برای تو برای دگری

که چومن عاشق وشیدای تو شد

تو شکستی دل من

تو ربودی همه پیکر من

تا که من خاک شدم

حال اینجا تو نشستی چه کنی؟

آمدی گریه کنی؟

گریه ازغصه ندارد چشمت

گریه ازرشک ندارد اشکت

تو برو گریه نکن

چشم خود درغم رسوائی من خسته نکن

چه سخنها گفتم

چشم تو ساحر من شد دل من واله تو

ناز آلوده نگاهت منو حیران تو کرد

مست بودم که مرا خواب توکرد

ریشه ازبن ببریدی که نباشد رشدی

تا که امروز به جرم گنهی خاک شوم

راه تو باز شود

ازبرای نگاه دگری....!!!

                                                               s@rv    


یکشنبه پنجم مهر 1388 |

 

خشکیدن گل

خشکیدن گل


شنبه چهارم مهر 1388 |

 

ماتم


شنبه چهارم مهر 1388 |

 

بمان برایم


جمعه سوم مهر 1388 |

 

خیال پوچ

وقتی بارون میادگریه هام رو نمی بینی

چون میام زیربارون گریه میکنم که نفهمی

وقتی بغض آسمان شکست قلب منم میشکنه

بازهم نمیدونی

چون صدای بغض آسمون دلخراش تره

همیشه باتو هستم اما هیچ وقت بامن نبودی

چون خودت بامنی روحت با اونه

وقتی نگاه تو چشمات میکنم میخندی

ازکنارت که رد میشم بازهم خندونی

آخه اونو تورویاهات داری میبینی

وقتی بهار میاد تو شکوفه ای

امابهارمن همیشه خزونه

ولی بازهم نمیدونی

باصدات بیدارم بی صدات بیمار

همیشه هستم تو نیستی

اما تو همیشه هستی ولی  او نیست

چون باورت تنها خیالی پوچ است

s@rv


جمعه سوم مهر 1388 |

 

با دسته گل

امروز که من تنهام تو شادی

امروز که دیگر نیستم تو هستی

تا بخندی برچشمان خاموشم

دانی که خشکیده لبانی که با آن تورا صدامیزدم

میدانی که دیگر گامی ندارم که بسویت بردارم

وپری نیست که پرواز کنم

وقلبی درحرکت نیست که برایت بلرزد

میدانی دیگر اشکی برچشم ندارم

تا سیل آن دامنت را خیس کند

میدانی که من قربانی شدم

قربانی عشق بی سرانجام تو

وتو امروز آمدی

چون میدانی دیگر نیستم

چون دیگر شعری ندارم که بنویسم

غیر ازشعری از تو که امروز برسنگ قبرم نوشتند

امروز با دسته گل بسویم آمدی

وتسلیتی که برسینه گل چسبیده

s@rv


جمعه سوم مهر 1388 |

 

ماهی باشم

دلم میخواست ماهی باشم توحوض خونشون باشم

تا بیاد نگاه کنه

گاهی هم شاد باشه دستی به بالم بزنه

ولی امروز که اومد

نمیدونه  من کی ام . فکر میکنه غریبه ام

نمیدونه که دلم اسیرو شیدای اونه

نمیدونه  سالها منتظرم

تا که پیداش بکنم

ولی وقتی منو دید هیچ نشناخت

چون که من پیر شدم اینجا زمین گیر شدم

روزی باهم چه صفائی داشتیم

همیشه باهم دیگه حال و هوائی داشتیم

او که رفت دیار غربت بمونه

من به امید او اینجا موندم

حالا برگشته به این دیار خود

تا ببینه یار بی قرارخود

نمیدونه پیرو سرگشته شده

نمیدونه ازهمه خسته شده

فکر میکرد گدای این کوچه منم

سکه ای سیاه گذاشت تو دامنم

او برفت دوباره من تنها شدم

کاش میشد ماهی باشم تو حوض خونشون باشم

تا بیاد نگاه کنه

شاید روزی بدونه.  من همون اسیروحیرون اونم

s@rv

جمعه سوم مهر 1388 |

 

ملامت

تو که آمدی دوباره که کنی مرا ملامت

چه شود که من نباشم همه شب ورد کلامت       
غم بی کسی ندارم تو مرا اسیر کردی

به حقارتم گرفتی که نشینم سرراهت

به اسارتم گرفتی بروم دیار غربت

ز تو بی وفای سنگدل که شدم خواب وخیالت 

s@rv


جمعه سوم مهر 1388 |

 
 

پیوند ها

یک قدم مانده به... (محمدهادی لقمانی)

غوغای عشق (مهدی لقمانی)

کوهنوردی و اسکی (رضا حق بین)

servers24

عشق کوهنوردی(سونیا)

قالب وبلاگ

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

free counters


کد آهنگ

كد عكس تصادفی